مست
دست خدا،
در جهنم من پیدا نیست.
پدری مست،
به دخترش ناسزا گفت، - پست.
روح ِ زنش را می خورد.
گریه های حل شده در نفس هایش...
دختر شکسته است.
جهنم همین جاست.
راه حلی نمی یابم...
: تو را که می توانم بکشم!
دست خدا!!
کجایی پس؟!
دختری در جهنم،
مادری در آتش،
پدری مست.
عمید
۱۲ فروردین ۱۳۸۷
تقدیم به زنی در جهنم
از پشت در
پشت همین در گذاشته ام
اتفاق ها بخوابند
باز نکنید!
از دست زدن به پنجره ها منع شده ام
خود خواسته
درز درها را گرفته ام
و گذاشته ام آن طرف صداها آرام بگیرند
این طرف
در گزارش نورها نیامده بود
پرده ها با رنگ های ضخیمی کشیده اند
که چیزها به خودی خود
و چشم ها چه گونه؟
از پشت در می گویم
به نزدیکانم برسانید
او در تاریکی های اتاق خودش زندگی می کند
با کنج های عنکبوت خودش
همچنین
شادی چهار کلمه من نیست
و ترس از لبه های نور
هرگز
شب را به زندگی ام تخفیف نداده است.
مهدی مرادی
از مجله بایا
بهاریه !
بهار به قلب های ِخالی ما چشم دوخته است
و از ایمان های عمیق ما می گذرد.
بهار
از خدای روشن ِ قلب های ما می گریزد.
خدایی که پشت ِ پنجره های بسته ی خانه هامان
زندگی می کند!
بهار خنده های خالی از شادی ما را نمی فهمد
گریه های خالی از غم ...
بهار از سردی نگاه ما می لرزد...
بهار از زندگی ما می ترسد...
برای جوانه زدن چه بهانه ای غیر ِبهار می خواهی!
عمید
۸۷/۱/۱
عید تون مبارک...
شاد باشید.
آزگار
چقدرِ آزگار باید بگذرد تا ازآن ِ تو نباشم
و این نظم چندش آوری که می گفتی:
در دل این جهان نهفته است.
من از این دیوار های منظم بیزارم.
بهانه ام برای زندگی، غربت یک سیگاراست،
و معتادم
معتاد ِ لحظه های عشق.
چقدرِ آزگار باید بگذرد تا مال ِ تو نباشم.
20 اسفند 1386
یک شعر بهاری
مرگ ِ " نازلی"
" نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس ِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودن شدن، خاصه در بهار..."
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان ِ خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت...
" نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است ! "
نازلی سخن نگفت ،
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و مژد داد: " زمستان شکست!"
و
رفت...
احمد شاملو
هوای تازه
خرافه
کوچه پس کوچه های تنم، پر از شکوه خرافه است!
شکوه دین...
و ترس ...
باید گوشه ای برای فریاد کشیدن باشم.
آن لحظه که مرا بی سبب می زدند،
بی سبب می زدند.
حقیقتی هست، می دانم
اما باید فرار کرد...
عمید
۲۶ بهمن ۱۳۸۶
ترانه را زیاد کن!
ترانه را زیاد کن،
تا با هم برقصیم ،
و فراموش کنیم ،
بیرون
هیاهوی ِ دار زدن ِ کسی است.
عمید
۹ آذر ۱۳۸۵
دست هایت
چراغ خانه ها خاموش است.
جرات حماسه ندارم.
در سینه تاریک من خورشید بکار،
تا شمعی
برای یک شهر تیره
بیافروزم!
و اگر نه ...
دست هایت را
روی چشم هایم بگذار.
دست هایت را
روی چشم هایم بگذار.
۱۱ فروردین ۱۳۸۶
عمید
شب تنهایی خوب
گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یکدست ، و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند.
پلکان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و دراسراف نسیم،
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخ بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه آواز به خود
جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق
تر است.
سهراب سپهری
یک فرشته
یک فرشته سکوت کرد
یک قطره اشک ، از آسمان فرو چکید ...
مردی سیگار به دست، روی ایوان خاطره، نفس می کشید.
عشقی از دل تاریخ ِ مرد،
بیرون پرید:
- تو فرشته نبودی!
- تو پری نبودی!
- و فقط انسانی که تهی بودنم را در برگرفت...
قطره اشک ، سیگار را خاموش کرد.
مرد گفت:
باران گرفت.
عمید
۱۲ دی ماه ۱۳۸۶