جادوی بی اثر
پر کن پیاله را،
کاین آبِ آتشین،
دیری است ره به حال خرابم نمی برد!
این جام ها – که در پی هم می شود تهی –
دریای آتش است که ریزم به کام خویش،
گرداب می رباید و، آبم نمی برد!
من، با سمند سرکش و جادویی شراب،
تا بیکران ِ عالم ِ پندار رفته ام
تا دشت ِ پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز نا شناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،
تا شهر یاد ها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنارِ بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج ِ قله های ِ مه آلود ِ دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد ...!
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
در راه زندگی،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب... آب...!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را ... فریدون مشیری
بهار را باور کن
درباره ی این شعر:
1- شاعر از ساقی پیمانه های متوالی ِ شراب درخواست می کند تا از این طریق به دنیای سحرانگیز و سرخوشانه ی عشق راه یابد. گرچه او با سمندِ سرکش و جادویی ِ شراب به تجربه های نابی دست یافته ، اما رسیدن به این خواسته ناممکن است. او در می یابد که رسیدن به خلسه ی عاشقانه ی عشق از طریق این پیک های متوالی میسر نمی شود و تنها آرامش ِ بسترِ خواب در پیش روست.
2- سادگی و روانی ِ شعر فریدون ِ مشیری در این قطعه به خوبی دیده می شود: کارکردِ مناسب کلمات در ساختاری ساده.
3- اولین تجربه های شعری من با فریدون مشیری شروع شد و با بعضی ازشعراش واقعا زندگی کردم. ( شما هم اگه زیاد اهل شعر خوندن نیستید، می تونید از مشیری شروع کنید. شما رو به شعرعلاقه مند می کنه.)
هویت ( انتخاباتِ شوراها و مجلس خبرگان)
دهان بزرگ رسانه ،
مرا فرو برد
و بعد
به صورت توده ای متفکر و معین!
مرا
استفراغ کرد.
من با فرهنگ شدم،
اما خودم را در خودم پیدا نکردم!
عمید
۸۵/۹/۲۷
جسد ( روزهای ابری آبان )
ای جویبارِ زلال ِ آ سمان،
مرا بشوی.
ای ابرِ سپید ِ خروشان،
مرا ببار.
اکنون زنده ام به جنون ولی
جسد نیستم !
فردا شاید بپوسم
روی چوبه ی دار.
عمید
85/8/9
فریادی و ... دیگر هیچ
فریادی و دیگر هیچ.
چرا که امید آن چنان توانا نیست
که پا بر سر یاس بتوان نهاد.
بر بسترِ سبزه ها خفته ایم
با یقین ِ سنگ
بر بسترِ سبزه ها با عشق، پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین ِ سنگ برخاسته ایم
اما یاس آن چنان تواناست
که بسترها و سنگ ها ، زمزمه ئی بیش نیست.
فریادی
و دیگر احمد شاملو
هیچ! باغ آینه
درباره ی این شعر:
1- شاعر به زیبایی و قدرت ، فریاد را تنها راه ، برای تخلیه ی فشارهای روحی نشان می دهد : " فریادی و دیگر هیچ " . فریادی از خشم و از درد که شاید آرامشی هر چند لحظه ای را در پی داشته باشد ولی حاکی از نا امیدی مطلق است.
2- شاعر به اصولی یقین داشته و همین مساله او را به آینده امیدوار می کرده است، اما حقیقت تلخ وقتی بر او آشکار می شود و درمی یابد که اصول و قواعد پذیرفته شده اش محکم و استوار نیست ( زمزمه ای بیش نیست ) ، تنها به فریادی اکتفا می کند. فریادی با تمام وجود ، که بعد از آن چیزی نمی ماند.
3- گاهی وقتا فریاد زدن واقعا آدمو خالی می کنه و از توی خود ریختن واقعا بهتره. باور ندارید امتحان کنید!!
4- چیزهایی که در مورد هر شعر انتخابی می نویسم ، برداشت های شخصی خودمه و ممکنه شما نظر دیگه ای داشته باشید . کلا به نظر من ، منظور ِهر اثر هنری ، اون چیزی نیست که هنرمند می خواد نشون بده ، بلکه اون چیزیه که مخاطب از اثر دریافت می کنه.
اصول
با اصولی استوار،
قانون.
اصولی که ما تعیین نکرده ایم
تا فریاد مان را
بر چوبه ی دار مضحکه کنند !!
رهایمان کنید.
با همین دست های خسته در زنجیر،
و همین افکار بسته بر کنده های سوخته!
رهایمان کنید
بی قانون،
بر لب جو یبارِ زلال ِ هستی.
شاید
با خمیازه،
با درد،
اما زندگی کنیم !
عمید
85/7/18
گرگِ هار
گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو.
شب در این دشتِ زمستان زده ی بی همه چیز،
می دوم، برده ز هر باد گرو.
چشم هایم چو دو کانون شرار،
صفِ تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار.
گرگ هاری شده ام، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعله ی چشمِ تو سیاه.
تو چه آسوده و آرام خرامی به برم!
آه می ترسم، آه.
آه می ترسم از آن لحظه ی پر لذت شوق،
که تو خود را نگری،
مانده نومید ز هر گونه دفاع ،
زیر چنگِ خشن وحشی و خونخوار منی.
پوپکم ! آهوَ کم !
چه نشستی غافل!
کز گزندم نرهی ، گر چه پرستارِ منی.
پس از این درّه ژرف ،
جای خمیازه ی جادو شده ی غار سیاه ،
پشت آن قلّه ی پوشیده زبرف ،
نیست چیزی ، خبری.
ور تو را گفتم چیز دیگری هست، نبود
جز فریب دیگری.
من از این غفلتِ معصوم ِ تو ای شعله ی پاک!
بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم.
منشین با من، با من منشین،
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟
تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده ی من،
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی است؟
یا نگاهِ تو، که پر عصمت و ناز،
بر من افتد؛ چه عذاب و ستمی ست.
دردم این نیست ولی،
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم.
پوپکم ! آهوَ کم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم.
مگرم سوی تو راهی باشد،
- چون فروغِ نگهت-
- ورنه دیگر به چه کار آیم من-
بی تو؟ - چون مرده ی چشم سیهت.-
منشین امّا با من، منشین.
تکیه بر من مکن، ای پرده ی طنّاز حریر!
که شراری شده ام.
پوپکم! آهوَ کم !
گرگ هاری شده ام.
مهدی اخوان ثا لث
زمستان
مهر 1334
در باب این شعر:
1- دوست دارم در مورد بعضی از شعرهای انتخابی مطلبی بنویسم . شما هم اگر دوست دارید میتونید نظرتون رو بنویسید.
2- اخوان دراین شعر، به زیبایی ، اعترافات ِعاشقی گناهکار را به تصویر می کشد. عاشقی که از ماهیتِ واقعی خود و دروغ هایی که به معشوق خود گفته ، نگران است و احساس عذاب وجدان می کند. عاشق نگران ِ زمانی است که سرخوشی ِ سرکشانه ی عشق به پایان می رسد و گرگ ِ هار با آهوی بی گناه ، تنها می ماند. صداقت و خلوص اعترافات عاشق در این شعر بسیارزیبا بیان شده و قدرت ِکلامی ِ شاعر را نشان می دهد.
3- یه دوستی داشتم دوره ی دانشجویی هر وقت حالش از روزگار خیلی گرفته می شد ، می گفت: " تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم " به خاطر همین این قسمت شعر برام خاطره شده. هر جا هست خدا حفظش کنه.
فریاد
آخر
فریاد زدم
بلند ...
در سکوت هم رازی نبود !!
عمید
(۸۴/۲/۱۳)
حتی...
حتی
درختان جنگل پیر،
در خلوت سحرانگیز شامگاهشان،
نام تو را زمزمه کردند.
من شنیدم و باور نکردم.
حتی
آبشار هم پنهان نکرد،
رشکی که بر اشکِ تومی برد.
من دیدم و باور نکردم.
حتی
پروانه رقص کنان گفت:
" از ناز شکوفه آشنا تراست"
من خندیدم و باور نکردم.
...
تو، من بودی و من تو!
حس کردم و باور نکردم.
عمید
۸۵/۲/۷
سلام دوستان عزیز- در این بخش تعدادی از شعرهایی که خیلی دوست دارم قرارمیدم ، امیدوارم که خوشتون بیاد .

از مرگ ...
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستان اش ازابتذال شکننده تر بود.
هراس من - باری- همه مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد.
جُستن
یافتن
وآن گاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن-
اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم.
احمد شاملو
آیدا در آینه
دی 1341
- مرده ها -
با چشم های دریده،
با قلب های تار،
گویی که مرده ها هنوز زنده اند!
گاهی می خندند به دغدغه های کوچک ما،
و گاهی با دغدغه های کوچک ما می گریند!
عمید (۱/۷/۸۴)