تو
شاید سلام ،
شاید خداحافظ !
بساط رفتنم ، همیشه پهن است.
مشکل ،
تویی
که هنوز پیدا نکرده ام ! ؟
عمید
۸۵/۱۲/۱۸
عید
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی او را ز درِ خانه براندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم
ماننده ی افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم این زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر " امید " که صد بار
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
مهدی اخوان ثالث
ارغنون
اسفند ۱۳۴۳
درباره این شعر:
۱- این یکی از بهترین شعرهایی است که تا به حال درباره ی عید نوروز خوانده ام. این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی دوستداران ِ لحظه های ِ سبز نوروز.
۲- درون مایه ی بسیاری از شعرهای اخوان ، نا امیدی است که در این شعر هم به خوبی دیده می شود. ( نا امیدی برای از دست دادن شکوه ، عظمت و بزرگی یک تمدن)
۳- به نظر من شعر " چاووشی " از کتاب " زمستان " یکی از زیباترین شعرهای اخوان است، که خواندن آن را به شما پیشنهاد می کنم.
نقد
برای خون ِ نقد ،
که بر بستر ِ عریان ِ هر کوچه
جاریست،
هزار نفر زمزمه کردند
اما یکی گریست.
عمید
۸۵/۹/۲۵
عروسک کوکی
بیش از اینها، آه، آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند.
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک می گوید.
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه
" دوست می دارم "
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده، در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای ناچیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله ی قهرش
دکمه ی بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده ی یک روز
نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه ی دیوار را پوشاند
می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سال ها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت:
" آه ، من بسیار خوشبختم "
فروغ فرخ زاد
تولدی دیگر
درباره ی این شعر:
1- چارچوب زندگی شخصی فروغ تا حدود زیادی در اشعارش پیداست. مثلا به قسمت های زیر دقت کنید:
" می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان ... "
" می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید ... "
" می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر... "
به نظر من این قطعات بیش از همه به حالت های احساسی و درونی شاعر اشاره دارد و تنهایی و غم اسارت او را نشان می دهد. با این وجود بیان زیبای فروغ و قدرت تصویر سازی او رنگی خاصی به این کلمات زده و خواننده با این حالت ها احساس همذات پنداری می کند.
2- شعر "عروسک کوکی" شعری است درباره ی پیچیدگی انسان و قدرت اندیشه و تفکر او در معنا دادن به لحظات زندگی. انسانی که هم می تواند از هر معمای کوچکی ، شگفتی بیافریند و هم می تواند هر معمای شگفتی را به آسانی تحقیر کند. انسانی که هم می تواند سال ها در پای ضریحی زانو بزند و خدا را نیابد و هم می تواند در لحظات غریب مشاهده ی گوری ، خدا را ببیند.
انسانی که می تواند از دیدگاه تفکر خود دنیا را به زیبایی تفسیر کند و یا مانند عروسکی کوکی بیهوده با هر فلسفه ی تزریقی فریاد بزند " آه ، من بسیار خوشبختم "
3- فروغ در شعر شاعران دیگر:
شعر " مرثیه " احمد شاملو با مطلع: " به جست وجوی تو، بر درگاه کوه می گریم، در آستانه ی دریا وعلف. ... " در خاموشی فروغ فرخ زاد سروده شده است.
سهراب هم در قطعه ی " مثلا شاعره ای را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش آسمان تخم گذاشت " گویی به فروغ اشاره داشته است.
شعر " صدا؟ یا خدا؟ " اخوان با این مطلع " گاه ازخیال و خلوت خود می پرسم کان چیست، یا چهاست که می ماند " به قطعه ی معروف " تنها صداست که می ماند " از فروغ فرخ زاد اشاره دارد.