مرد و مردمان
مردمان سرزمین کور
همه منتظر بودند
تا مردی بیاید
و مشعلی بردارد.
مردی آمد.
مردی که از چاه مصور خدایان،
به روشنی پشت ابرها نظر داشت.
مردی که دین را آزادی، می پنداشت.
و مرد
مشعلی برداشت.
خنجرها فرود آمدند.
گلوله ها فرو رفتند.
خون ریخت ...
تا شعله ای نباشد.
مرد بزرگ، از آن مشعل کوچک
آتشکده ای ساخت.
چون مردم خواستند...
و گفت:
همین یک آتشکده ، روشنایی شماست.
روزی...
مرد رفت
و مردم غمگین،
به یاد او ، آتشکده ی دیگری ساختند.
و باز به روشنی پرداختند.
نور یادآور ِمرد بزرگ ، ماند.
پس آتشکده های دیگری نیز ساختند،
و آتشی دیگر
و درخششی دیگر...
و جایی برای پنهان شدن نماند !
اکنون...
مردمان سرزمین نور،
همه منتظر بودند،
تا مردی بیاید
و مشعلی را خاموش کند.
عمید
خرداد ۱۳۸۶
کوچه
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید: تو به من گفتی:
-" از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینه ی عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن ! "
با تو گفتم: " حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ... "
باز گفتم: " تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم ! "
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک درچشم تو لرزید،
ماه برعشق تو خندید!
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !
فریدون مشیری
ابر وکوچه
درباره این شعر:
۱- به جرات می توان گفت: شعر کوچه ی مشیری از زیباترین شعرهای عاشقانه ی معاصر است. شعری که به زیبایی و روانی، سکانس هایی از یک شب عاشقانه را روایت می کند. شعر مشیری روایتی است دیالوگ گونه از دغدغه های معشوقی ،که تمنای عاشق خود را ظاهری و از روی هوس می پندارد و او را از روز خاموش شدن شعله عشق می ترساند و عاشقی که حذر از عشق ( یا هرچه است!) را نمی داند و برای رسیدن به دلبر خود حاضر به هر کاری است.
شاعر به قضاوت درباره ی این روایت عاشقانه نمی پردازد و فقط آن را به صورت تابلویی زیبایی برای ما به تصویر می کشد.
سال ها از آن شب عاشقانه می گذرد و عاشق با عبور از آن کوچه، دوباره تمام لحظات آن شب را تک تک به یاد می آورد. با یاد آوری عاشق از لحظات آن شب، ما نیز کم کم می فهمیم که عشق او به محبوبه اش عمیق و واقعی بوده و هنوز بعد از سال ها، برای او ماندگار مانده است.
۲- توصیفات زیبای مشیری از صحنه ها و فضا سازی مناسب او به گونه است که واقعا تصور می کنیم ما در هم در حال عبور از آن کوچه ایم و حس و حال عاشق را درک می کنیم. ( هم ذات پنداری مخاطب، یکی از دلایل محبوبیت این شعر است.)
۳- بعضی از منتقدان اشعار عاشقانه ی مشیری را سطحی و مناسب با حال و هوای نوجوانان و نوعاشقان می دانند. این مساله به نظر من، انتقادی بیهوده و نا مناسب است و شاید علت آن سادگی و بی تکلفی شعر اوست که باعث می شود، مردم در همه ی سنین، به راحتی با آن ارتباط برقرار کنند.
شعر کوچه به شیوه ای هنرمندانه نگاه ژرف مشیری را به مقوله عشق نشان می دهد.