دیوارهای خالی
روبه روی دیوارهای خالی می نشینم
روی یک صندلی ،
و به جاودانگی فکر می کنم
...
شاید گریه کنم.
شاید بخندم.
شاید سیگاری بکشم.
...
روبه روی دیوارهای خالی می ایستم
به احترام مرگ.
عمید
۱۳۸۵/۹/۳
دو شعر ازاحمدرضا احمدی
برشا خه ها
بر شاخه ها هیجان بود و نور را
شا خه ها انکار می کردند
ما سهم نان و خوشبختی خویش را
از ابتدای هفته می دانستیم
نه زوال مرگ را باور داشتیم
نه آن عروسی که در حجم شاخه ها
گم می شد.
زمان
غرابه شراب می شد
بر زمین می ریخت
ستون های اندوه
شگفت دوام داشتند
شگفت مقاوم بودند
نه زلزله و نه باد
درآن ستون ها نمی مرد.
پاییز پشت پنجره
تا همه ما در پاییز
در گل های داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد می آید و می رود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشته ام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند
کاش دزد بودند
حالا که شب می شود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی کردی و می رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییزپشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می کند
که چرا من
هنوزجهان را ترک نکرده ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم کم تو را فراموش کنم.
از کتاب " ساعت ۱۰ صبح بود "