یک فرشته
یک فرشته سکوت کرد
یک قطره اشک ، از آسمان فرو چکید ...
مردی سیگار به دست، روی ایوان خاطره، نفس می کشید.
عشقی از دل تاریخ ِ مرد،
بیرون پرید:
- تو فرشته نبودی!
- تو پری نبودی!
- و فقط انسانی که تهی بودنم را در برگرفت...
قطره اشک ، سیگار را خاموش کرد.
مرد گفت:
باران گرفت.
عمید
۱۲ دی ماه ۱۳۸۶
خفته در باران
دستی میان دشنه و دیوار است
دستی میان دشنه و دل نیست
از پله ها فرود می آیم
اینک بدون پا
لیلای من همیشه پشت پنجره می خوابد
و خوب می داند
که من سپیده دمان،
بدون دست می آیم
و یارای گشودن پنجره با من نیست.
شن های کنار ساحل عمان
رنگ نمی بازند
این گونه من است که رنگ دشت سوخته را دارد
وقتی ترا،
میانه ی دریا ،بی پناه می بینم.
دستی میان دشنه و دیوار است.
دستی میان دشنه و دل نیست.
خوابیده ای؟ نه بیداری؟
آیا تو آفتاب را
به شهر خواهی برد
تا کوچه های خفته در میانه ی باران
و حرف های نمور فاصله ها
مشتعل کنی
تا دو سمت رود بدانند
که آتش،
همیشه نمی خوابد به زیر خاکستر.
درزیر ریزش رگبار تیغ برهنه
میدانم - تو دامنه میخواهی - میدانم
تا از کناره بیایی
و پنجره ها را
رو به صبح بگشایی.
من با سیاهی دو چشم سیاه تو
خواهم نوشت
بر کرانه ی این باغ
دستی همیشه منتظر دست دیگر است
چشمی همیشه هست که نمی خوابد.
از خسرو گلسرخی