ترانه را زیاد کن!
ترانه را زیاد کن،
تا با هم برقصیم ،
و فراموش کنیم ،
بیرون
هیاهوی ِ دار زدن ِ کسی است.
عمید
۹ آذر ۱۳۸۵
دست هایت
چراغ خانه ها خاموش است.
جرات حماسه ندارم.
در سینه تاریک من خورشید بکار،
تا شمعی
برای یک شهر تیره
بیافروزم!
و اگر نه ...
دست هایت را
روی چشم هایم بگذار.
دست هایت را
روی چشم هایم بگذار.
۱۱ فروردین ۱۳۸۶
عمید
شب تنهایی خوب
گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یکدست ، و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند.
پلکان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و دراسراف نسیم،
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخ بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه آواز به خود
جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق
تر است.
سهراب سپهری