آزگار
چقدرِ آزگار باید بگذرد تا ازآن ِ تو نباشم
و این نظم چندش آوری که می گفتی:
در دل این جهان نهفته است.
من از این دیوار های منظم بیزارم.
بهانه ام برای زندگی، غربت یک سیگاراست،
و معتادم
معتاد ِ لحظه های عشق.
چقدرِ آزگار باید بگذرد تا مال ِ تو نباشم.
20 اسفند 1386
یک شعر بهاری
مرگ ِ " نازلی"
" نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس ِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودن شدن، خاصه در بهار..."
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان ِ خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت...
" نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است ! "
نازلی سخن نگفت ،
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و مژد داد: " زمستان شکست!"
و
رفت...
احمد شاملو
هوای تازه
خرافه
کوچه پس کوچه های تنم، پر از شکوه خرافه است!
شکوه دین...
و ترس ...
باید گوشه ای برای فریاد کشیدن باشم.
آن لحظه که مرا بی سبب می زدند،
بی سبب می زدند.
حقیقتی هست، می دانم
اما باید فرار کرد...
عمید
۲۶ بهمن ۱۳۸۶