دو شعر از احمد رضا احمدی
در انتظار باران
فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن
بهار را برتنم خالکوبی کن، مرا کافی است
تنها به کوچه می روم
ازعابران ساعت وقوع خوشبختی را می پرسم
عابران : اخمو ، کج خیال و عبوس جواب
مرا نمی دهند
کوچه انبوه از سبد های خالی است که
در انتظار باران هستند
کلاف هایی از ابریشم در کوچه بی صاحب
مانده اند
کسی نیست کلاف ها را به خانه برد
در خانه ها بسته است
از این جهان
ازاین جهان ِ پیر حذر می کنم
در خیابان های ِ خلوت غروب را به نام کوچکش
صدا می کنم
جهان پیر می خواهد مرا انکار کند
چشمان من به در است که تو پس از این
سالیان با همان پیرهن گلدار از راه برسی و ساعت
حرکت هواپیما را به من اشتباه بگویی
کبوتران چابک و هراسان سراسیمه ما را از
خواب بیدار می کنند که صبح است
برخیزید
شقایق ها از گل دادن فارغ شده اند
جوجه های کبوتران مشتاق اند که تو به آنها
دانه بدهی
بر لبانم دانه های کبوتر و آه مادران داغدیده
آماس می کند
سرم را پایین می اندازم که مرگ از فراز
سرم عبور کند
مرگ عبور کرد دخترک جوان را نشانه
گرفت
پس من هنوز فرصت زندگی دارم.
احمد رضا احمدی
" چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود"
بهانه
بی تو،
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان،
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود،
و فلسفه بود،
و ساندویچ دل و جگر.
از پشت در
پشت همین در گذاشته ام
اتفاق ها بخوابند
باز نکنید!
از دست زدن به پنجره ها منع شده ام
خود خواسته
درز درها را گرفته ام
و گذاشته ام آن طرف صداها آرام بگیرند
این طرف
در گزارش نورها نیامده بود
پرده ها با رنگ های ضخیمی کشیده اند
که چیزها به خودی خود
و چشم ها چه گونه؟
از پشت در می گویم
به نزدیکانم برسانید
او در تاریکی های اتاق خودش زندگی می کند
با کنج های عنکبوت خودش
همچنین
شادی چهار کلمه من نیست
و ترس از لبه های نور
هرگز
شب را به زندگی ام تخفیف نداده است.
مهدی مرادی
از مجله بایا
یک شعر بهاری
مرگ ِ " نازلی"
" نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس ِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودن شدن، خاصه در بهار..."
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان ِ خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت...
" نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است ! "
نازلی سخن نگفت ،
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و مژد داد: " زمستان شکست!"
و
رفت...
احمد شاملو
هوای تازه
شب تنهایی خوب
گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یکدست ، و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند.
پلکان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و دراسراف نسیم،
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخ بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را ، مثل یک قطعه آواز به خود
جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق
تر است.
سهراب سپهری
خفته در باران
دستی میان دشنه و دیوار است
دستی میان دشنه و دل نیست
از پله ها فرود می آیم
اینک بدون پا
لیلای من همیشه پشت پنجره می خوابد
و خوب می داند
که من سپیده دمان،
بدون دست می آیم
و یارای گشودن پنجره با من نیست.
شن های کنار ساحل عمان
رنگ نمی بازند
این گونه من است که رنگ دشت سوخته را دارد
وقتی ترا،
میانه ی دریا ،بی پناه می بینم.
دستی میان دشنه و دیوار است.
دستی میان دشنه و دل نیست.
خوابیده ای؟ نه بیداری؟
آیا تو آفتاب را
به شهر خواهی برد
تا کوچه های خفته در میانه ی باران
و حرف های نمور فاصله ها
مشتعل کنی
تا دو سمت رود بدانند
که آتش،
همیشه نمی خوابد به زیر خاکستر.
درزیر ریزش رگبار تیغ برهنه
میدانم - تو دامنه میخواهی - میدانم
تا از کناره بیایی
و پنجره ها را
رو به صبح بگشایی.
من با سیاهی دو چشم سیاه تو
خواهم نوشت
بر کرانه ی این باغ
دستی همیشه منتظر دست دیگر است
چشمی همیشه هست که نمی خوابد.
از خسرو گلسرخی
دو شعر از مهدی اخوان ثالث
اندوه
نه چراغ ِ چشم ِ گرگی پیر،
نه نفسهای ِ غریب ِ کاروانی خسته و گمراه،
مانده دشت ِ بی کران ِ خلوت و خاموش،
زیرِ بارانی که ساعت هاست می بارد،
در شب ِ دیوانه ی غمگین ،
که چو دشت اوهم دل ِ افسرده ای دارد.
در شب ِ دیوانه ی غمگین ،
مانده دشت ِ بی کران در زیرِ باران ، آه ، ساعت هاست،
همچنان می بارد این ابرِ سیاه ِ ساکت ِ دلگیر.
نه صدای ِ پای ِ اسب ِ رهزنی تنها ،
نه صفیرِ باد ِ ولگردی،
نه چراغ ِ چشم ِ گرگی پیر.
تهران، اسفند ۱۳۳۳
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدارِ یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگردست ِ محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون،
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه ِ سینه می آید بیرون، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش ِ چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم ِ دوستان ِ دور یا نزدیک؟
مسیحای ِ جوانمرد ِ من ! ای ترسای ِ پیرِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من، میهمان ِ هر شبت ، لولی وش ِ مغموم.
منم من، سنگ ِ تیپا خورده ی رنجور.
منم ، دشنام ِ پست ِ آفرینش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ ِ بی رنگم.
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.
حریفا ! میزبانا ! میهمان ِ سال و ماهت، پشت ِ در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی ، صحبت ِ سرما و دندان است.
من امشب آمده ستم وام بگزارم.
حسابت را کنارِ جام بگذارم.
چه می گویی که بی گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا ! گوش ِ سرما برده است این ، یادگار ِ سیلی ِ سرد ِ زمستان است.
و قندیل ِ سپهر ِ تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ِ ستبر ِ ظلمت ِ نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است.
حریفا ! رو چراغ ِ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، در ها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای ِ بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف ِ آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهرو ماه،
زمستان است.
تهران، دی ۱۳۳۴
شب یلدا از سنت های زیبای ِ ما ایرونی هاست. براتون شب ِ یلدای ِ قشنگی رو آرزو می کنم ...
فال حافظ یادتون نره...
چشم اندازی دیگر...
با کلیدی اگر می آیی
تا به دست خود
ازآهن ِ تفته
قفلی بسازم.
گر باز می گذاری در را
تا به همت خویش
از سنگ پاره سنگ
دیواری برآرم .-
باری
دل
در این برهوت
دیگرگونه چشم اندازی می طلبد.
قاطع و برنده
تو آن شکوه پاره پاسخی ،
به هنگامی که
اینان همه
نیستند
جز سوالی
خالی
به بلاهت.
هم بدانگونه که باد
در حرکت شاخ ساران و برگ ها،-
از رنگ های تو
سایه یی شان باید
گربرآن سرند
که حقیقتی یابند.
هم به گونه ی باد
- که تنها
ازجنبش شاخ ساران و برگ ها-
و عشق
- کز هرکناک ِ تو-
باری
دل
در این برهوت
دیگرگونه چشم اندازی می طلبد.
احمد شاملو
خرداد سال ۱۳۴۵
ققنوس در باران
درباره این شعر:
1- آمدن معشوق آنچنان رنگی به زندگی عاشق می زند و آنچنان منظر جدیدی در برابر چشمان خسته او می گشاید که عاشق حاضر است همه ی مقدمات حضور او را فراهم کند! حتی اگر نشدنی باشد. به خاطراستقبال از معشوق ،عاشق حاضراست برای کلید او، با دست خود از آهن مذاب قفلی بسازد، دیواری از سنگ پاره ها بنا کند تا او از در آن دیوار عبور کند و در را باز بگذارد.
2- شاعر حضور معشوق را رهایی ازچشم انداز برهوت و باز شدن منظری جدید برای زندگی می داند. آنجا در برهوتی که همه، سوال های از روی نادانی اند . حضور معشوق پاسخ شکوه مندی است برای بودن.
3- در قسمت سوم شعر حضور عشق چون باد و حرکت آن در لابه لای شاخ و برگ درختان نشان داده شده است و علت آن به نظر من تلاطم و آشفتگی درون عاشق و وابستگی اعتبارعشق به نگاه عاشق و معشوق است.
همچون باد ( عاشق ) ، که تا جنبش شاخ و برگ درختان ( معشوق ) معلوم نباشد آشفتگی و تلاطمش آشکار نمی شود.
4- اشعار عاشقانه ی شاملو به درستی و زیبایی ، شکوه مندی عشق را به تصویر می کشند. عشقی متعالی که لابه لای واژگان استوار و ترکیب های شگرف او تصویر می شود.
دو شعر ازاحمدرضا احمدی
برشا خه ها
بر شاخه ها هیجان بود و نور را
شا خه ها انکار می کردند
ما سهم نان و خوشبختی خویش را
از ابتدای هفته می دانستیم
نه زوال مرگ را باور داشتیم
نه آن عروسی که در حجم شاخه ها
گم می شد.
زمان
غرابه شراب می شد
بر زمین می ریخت
ستون های اندوه
شگفت دوام داشتند
شگفت مقاوم بودند
نه زلزله و نه باد
درآن ستون ها نمی مرد.
پاییز پشت پنجره
تا همه ما در پاییز
در گل های داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد می آید و می رود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشته ام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند
کاش دزد بودند
حالا که شب می شود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی کردی و می رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییزپشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می کند
که چرا من
هنوزجهان را ترک نکرده ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم کم تو را فراموش کنم.
از کتاب " ساعت ۱۰ صبح بود "
سفر ایستگاه
قطار می رود.
تو می روی.
تمام ایستگاه می رود.
و من چقدر ساده ام،
که سال های سال،
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام.
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته،
تکیه داده ام
قیصر امین پور
دستور زبان عشق
درباره این شعر:
۱- ماندگاری عشق در ایستگاه قطار زندگی که معشوق می رود، قطار می رود، ایستگاه هم از هم متلاشی می شود ولی عشق هنوز پا برجاست.
شاعر ویژگی اصلی عشق واقعی را ماندگاری آن می داند.
۲- طنز لطیف و تلخی در این قطعه وجود دارد. عاشقی که تمام ارکان زندگی را در انتظار بازگشت معشوق از دست داده ولی باز هم در انتظار است.
۳- این شعر از آخرین مجموعه اشعار قیصر امین پور به نام " دستورزبان عشق" انتخاب شده است.
کوچه
بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه ی جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب