یک شعر بهاری
مرگ ِ " نازلی"
" نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس ِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودن شدن، خاصه در بهار..."
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان ِ خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت...
" نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است ! "
نازلی سخن نگفت ،
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و مژد داد: " زمستان شکست!"
و
رفت...
احمد شاملو
هوای تازه